مستان میخانه
الهی به مستان میخانه ات به عقل آفرینان دیوانه ات
تمام این شعرها نوشته های خودم است
الهی به مستان میخانه ات به عقل آفرینان دیوانه ات
...بندگانم، شما مدت های مدیدی است که خود را در زندان ابداعات خود محبوس ساخته اید. اکنون وقت آن رسیده که خود را آزاد سازید.
شما پنج هیجان طبیعی خود را به بند کشیده اید و به هیجان های غیر طبیعی مبدل ساخته اید که ثمره ای جز ناشادی، مرگ و نابودی برای دنیا داشته است.
قرن هاست الگوی رفتاری این سیاره این بوده است: هیجان های خود را ابراز نکن، اگر غم داری؛ برآن حاکم شو، اگر احساس خشم می کنی؛ فرو بده، اگر احساس رشک می کنی؛ از آن شرمنده باش، اگر احساس ترس می کنی؛ بر آن غلبه کن، اگر احساس عشق می کنی؛ آنرا مهار کن، محدود کن، با آن نساز و از آن فرار کن - هر کاری از دستت بر می آید، برای متوقف ساختن بروز آن بکار ببر - درست در همین لحظه و همین جا.
« بار پروردگارا خودم را شایسته آنکه تو را زیر سقف خانه خود بیابم نمی بینم. با وجود این ایمان دارم که فقط به اشاره تو شفا پیدا خواهم کرد».
تار من صدای غمهای من
لیلی و مجنون شدن افسانه نیست دل چو مجنون ساختن افسانه نیست
اين حال وهوا سازونوا ازدل تازه است
اين همهمه هازمزمه هاازدل تازه است
اين عطرگل وچترگل وچشمة رويا
اين بوي وفا جوي صفاازدل تازه است
ازراه رسيده اين دل تازه
اون دل زدناش چه دلنوازه
اين تازه نفس چكيدةعشق
مي خونه واسم قصيدة عشق
بازاين دل نوترانه بازه
هرنغمه رو از جون مي نوازه
ازراه رسيده اين دل تازه
اون دل زدناش چه دلنوازه
اين تازه نفس چكيدةعشق
مي خونه واسم قصيدة عشق
بازاين دل نوترانه بازه
هرنغمه رو از جون مي نوازه
اين حال و هوا سازو نواازدل تازه است
اين همهمه ها زمزمه ها از دل تازه است
اين دل نورسيده عاشق عاشقونه
عزيزتازه وارداومده تابمونه
توبزم پرشوروتاب هلهله
سازاومده به پيش سلطان
عشق مست نيازاومده
ازراه رسيده اين دل تازه
اون دل زدناش چه دلنوازه
اين تازه نفس چكيده عشق
مي خونه واسم قصيده عشق
بازاين دل نوترانه بازه
هرنغمه رواز جون مي نوازه
اين حال وهوا سازونواازدل تازه است
اين همهمه هازمزمه هاازدل تازه است
اين عطرگل وچترگل وچشمة رويا
اين بوي وفا جوي صفاازدل تازه است
اين حال وهوا از دل تازه است
اين سازونواازدل تازه است
اين همهمه هاازدل تازه است
اين زمزمه ها ازدل تازه است
اين بوي وفاازدل تازه است
اين جوي صفاازدل تازه است
اين حال وهواازدل تازه است
اين سازو نواازدل تازه است
من و تومثل دواقليم
جدادردوسوي كره سرگردانيم
من وتو مثل دوسياره
دورگاهي پيداوگهي پنهانيم
من وتوفاصلمون خيلي زياده وطنم
بين مانامه رسون ابر و باده وطنم
من وتو فاصلمون خيلي زياده وطنم
بين ما نامه رسون ابر وباده وطنم
توهمون كوه بلندي كه اگه بادوطوفان بشه برجامي موني
تو دلت مثل دل شيرمي مونه
تو مثل پهنةدريامي موني
تويي اون گوهر يكدونه من كه دل آزرده زدنياشده اي
من تنها چه كنم تا نبينم كه تو انقدرتك وتنها شده اي
من وتو فاصلمون خيلي زياده وطنم
بين ما نامه رسون ابر وباده وطنم
من وتو فاصلمون خيلي زياده وطنم
بين ما نامه رسون ابر وباده وطنم
من وتو فاصلمون خيلي زياده وطنم
بين ما نامه رسون ابر وباده وطنم
میخواد این دل عشقو بندگی کنه
پا به پای لحظه زندگی کنه
دل من با غصه درگیر نمیشه
مو سپیده اما دل پیر نمیشه
هنوزم دل هوس دلبر جونی میکنه
نمیدونم چرا احساس جوونی میکنه
من و زندگی با هم . دو تایی سازش میکنیم
سرنوشت هر چی نوشت . اونو ستایش میکنیم
وقتی با گذشت عمر لحظه هامون پر پر میشه
به یه چشم به هم زدن آتیشا خاکستر میشه
بیا به مهربونی عادت بکنیم
تا میتونیم به هم محبت بکنیم
هنوزم دل هوس دلبر جونی میکنه
نمیدونم چرا احساس جوونی میکنه
من و زندگی با هم . دو تایی سازش میکنیم
سرنوشت هر چی نوشت . اونو ستایش میکنیم
وقتی با گذشت عمر لحظه هامون پر پر میشه
به یه چشم به هم زدن آتیشا خاکستر میشه
بیا به مهربونی عادت بکنیم
تا میتونیم به هم محبت بکنیم
هنوزم دل هوس دلبر جونی میکنه
نمیدونم چرا احساس جوونی میکنه


من خیلی ناراحتم چرا نظر نمیدین
مرد سرگردانه این شهرم
همدمی گمگشته را جویم
قصه ها دارد دل تنگم بشنو امشب قصه می گوید
یک شب از شبهای تابستان ناشناسی از سفر آمد
با نگاه پر غرور خود آتش را در دشت جانم زد
دور از آن دنیای تاریکی ما دو مرغ همسفر بودیم
غافل از اندیشه فردا روز شب با هم بدر بودیم
یک شب بارانی پاییز آسمون رنگ جدایی زد
او سفر کرد از دیار من تب عشق آسنایی زد
مانده ام تنها و سرگردان او نشان از من نمی گیرد
رفته ام از یاد او اما یاد او در من نمی میرد
مرد سرگردانه این شهرم
همدمی گمگشته را جویم
تقدیر چنین بود که من با تو بمانم تدبیر نه این بود که من بی تو بمانم
این شعر توسط دوست عزیزم سیامک سیفی سروده شده ومن تصحیحش کردم
که در مایه شعر ( بی تو مهتاب شبی باز از این کوچه گذشتم ) است
یاد آنروز گذشت از دل من ، با تو رفتم به کجا ای مه من؟
با تو این زمان همی گم شده بود ، حسرت این دل من کم شده بود
ناگهان از بَرِ من پا بکشیدی ، با همه مهر و وفایت تو برفتی دلمو کجا کشیدی
به تو گویم : نتوانم زتو من جدا بمانم ، کی توانم ببرم تو را زیادم
نتوانم سپرم دل به آمال و خیالم
بس که در فکر تو بودم ، هر چه حیلتی نمودم شدم ، آنی که نباید می نمودم
دل من گشت گرفتار کمندت ، منم صید تو که ناشی به کمندم
تا به دام تو بیفتم ، روحم آزاد شود سوی کمندت
دیدمت بار دگر
رخ به سوی تو نمودم ، تا به دام تو بیفتم
پای دل لرزید تا بدیدم رنگ رویت
خواستم پُرسم ز تو ، یک دمی بر من بگو ، چیست رأیت سوی من ، گو بدانم رأی خود دنیای من
تا شنیدم تو نخواهی دیدم ، خواستم از تو همی مانم جدا
چون شنیدم مهر تو گشته فزون بر سوی من ، بهتر از آنی شده قبلاً که بود
دل دگر گردید اسیرت
شد گرفتارت دلم با یک نگه از سوی تو
حرفی از دل بر من آواره زد آتشی بر خرمن آماده زد
نَشتَری بر این تن بیچاره زد
چون ندیده از کسی صدق و صداقت ، باز آمد پیش من ، پی نهادش او رفاقت
یادم آمد با خودم عهدی که بستم
گفته بودم : من دگر عاشق نگردم
چون شنیدم حرف دل از سوی تو
من دگر عهدم شکستم
وقت موعودم رسید ، لحضه دیدن دلدارم که شد
باز گفتم شنوم حرف دلش ، شاد گردم ز تماشای رخش
دیدمش گفت به من : حرفی از غیر ز اجبار به او جاری بود
میل قلبش دگر و مصلحتش دیگر بود
رو به من گفت که از کرده پشیمانم من ، دیدن روی تو می خواهم من
لیک باشد ز تو یارم گله ای در دل من
از درونم خبری بود تو را ، از همه حرف و حدیث همه کس بود خبر سوی تو را
آگهم از همه افکار نکردی تو چرا ؟
تو جدا از نارفیقانم نکردی پس چرا؟
روزها شد سپری ، بر دلم کرد گذر که ز یاد تو فراموش شدم
خواستم تا باز گردم سوی تو
عهد خود در یادم آمد ،گفته بودم نشوم عاشق تو
بشکست اراده وعزم دلم ، زنجیره عقل من گسست از بَرِ هم
باز گشتم سوی تو ، این دلیل بازگشتم سوی توست
دیدنت خواهش من بود ولی
ظرف دلداری تو نیست مرا
از خدا کردم طلب تا او کند ظرفیتی سویم عطا
شکر اندر نعمت حق میکنم ، به من ارزانی داشت
دیدن روی تو را ، حّس همسوی تو را ، ظرف ..... تو را
گردنم منّت بی پایان است نعمتی بر من بی لایق داد ، لایقت نیست دلم
این سخن گشت روان بر دل من
هر چند که من خوب نبودم یاران هنگامه کوچ است حلالم بکنید
شعر را خواند و جوابش بشنیدم
این بُوَد شعر و یا نثر سخن
گفتمش حرف دل است کار زمان ، این سخن آخر عشق است بدان
گفتا که ندارمش قبول ، این سخن چیست که تو می گویی
تازه آغاز بهار من و توست ، سخن از خزان و پاییز مگو
گفتم از سوی تو تظمین دلم نیست بگو من چه کنم
خواستم جاری شود بر لب او ، واضحم گوید که می خواهد مرا
با تمنّای من او گوید بدان :
گر تو خواهی یار باقی میشوم ، با تو بهتر از رفیقان می شوم
گر تو خواهی من تمامش می کنم ، رابطه با بددلان و بز دلان
این بود حرف دلم
خواهم از معرفتت جرعه بگیرم با تو باشم و به عشق تو بمیرم
کاش میگفتی که چیست ؟
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست
من برنده ام چون: گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
این شعر توسط دوست عزیزم جناب آقای سیامک سیفی سروده شده است
با کمال تشکر از ایشان
من بگم دوست دارم با چه رقم یا عددی تو که بی نهایتو قشنگتر از من بلدی
من نباشم کی بهت میگه بازم عاشقته اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه
من نباشم کی تو رویا دَرو روت وا میکنه هر چی که گم میکنی یه جوری پیدا میکنه
واسه من افتخاره تو رو دارم نگی منًت میذاره نیست کسی مثال من تو رو عزیزتر بدونه
کی به اون سری که توش مهر یه آدم دیگس با نهایت جنون و عاشقی شونه میده
من نباشم کی میاد همش برات دعا کنه هر چه بر گردونی رو ، بازم تو رو صدا کنه
کیه که بدونه دیشب با رقیبش بودی و اونقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه
من نباشم میدونم تو چه عذابی میکشی اولش ساده به این نبودن عادت میکنی
اما وقتی فهمیدی راس راسی عاشقت منم نمیگی اما یه کم احساس غربت میکنی
من نباشم میدونم فکر میکنی خودخواهیه ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه
دیگه ما تو عصرمون لیلی و مجنون نداریم قلبامون مشکی شده ، رنگ دلامون سیاهه
من نباشم بخدا قدر تو رو نمیدونن دوس دارن باهات رفیقشن اما هیچ وقت نمیتونن
اگه تو بخوای میرم تا نباشم ،اما یه چیزو بدون اونا هیچ کدومشون ، آخر باهات نمی مونن
تو که بی نهایتی ، آخر هر چه اصمی تو رو من چه جوری تعریفت کنم ،تمام جمله ها تویی
شعر برای آیسان برادرزاده ام
اومدي با خودت نشاط آوردي يه سبد ستاره سوغات آوردي
ستاره شدي تو شادي آوردي از دل آسمون ماهو آوردي
نسترن عطرشو از تو مي گيره جون من از چشمات شادي مي چينه
آسمون مي نازه به روي ماهت نور اين خونه از چشم سياهت
تو بمان زندگي با تو بمونه وصلِ جونم به تو خدا مي دونه
لبت پُرخنده و دلت يه دريا لالايي مي خونم برو تو رويا
دست بزن به شادي ، غنچه ببينه تو شدي بلبلم ، گلم هميشه
مبارك تولّد ، شوم فدايت به بَرَم نشين تو ،شوم قربانت
آرزوم هميشه خوشحالي توست روي تو همچو گل ، عمر تو بر جاست
كشتي عشق من ،موجم تو هستي همه عمر من اوجم تو هستي
عاشق روي تو ماه و ستاره مشتري چشمات ابر و بهاره
وصله جان مني ، عصاي عمرم جون مي دم به پايت ، صفاي جانم
از تو باقي شود هستي و جانم نازنين گل من بخوان برايم
ندايي از ازل
ندايي آمد از ازل
شويد اي ملك به هوش خالق اين جهان منم ، شويد جملگي به گوش
ستاره و ماه و فلك گشته به امر من خَلَق
زمين و هفت تا آسمان ثابت شود در آسمان با يك ستون بي نشان ستاره ها در كهكشان
ماه بگردد دورشان
خورشيد هم در بينشان زمين گردددورآن ثابت بگردد در فضا همه به امرربشّان
باد رود به هر جا، برد رحمت خدا
سحاب رحمت حق ، روان گشته در سماء خلق نمودم تو را ، بر تو نمودم عطاء
برتر از اين ماسوي،شوي تو صالح ما
سرمۀ چشم فلك ، گرفته از من شفق روز رود شب شود ، نشان مِهرم فلق
چراغ راه شما،ز شب بر تو شد عطاء روز شود بر شما، روشني مهر ما
خداي رحمان منم ،جليل وسبحان منم دليل و برهان منم، ظاهر و باطن منم
سِتر عيوبت كنم، عفو ذنوبت كنم ثواب تو پیش من ، ساكن رضوان كنم
به وقت عسر و مرض ،رها كنم از تعب
به وقت بي قراري ، دهم صبر و قراري گر تو كني ياد من ،شوي رها ز زاري
باده ء عشق بنوش ، بر سخنم دار گوش بادهء قرآن بنوش، تا تو شوي زان به هوش
نوايي از مإ ذنه ، بر تو شود آشكار بيا به مسجد من ،تا كه شوم بر تو يار
صداي العفو تو ، باعث فخر من است به پيش حور و ملك ، باعث عزّ من است
بعدِ همه عبادت ، برو پيش جماعت كار بكن به انصاف ،كار تو شد عبادت
آيت ديگر من به پيش روي شماست
از ميان چرك و خون شير پاك آيد برون
ديگر آيت من :
چون كه شود زمستان ميرند همه درختان دوباره فصل بهار زنده شوند درختان
آيت ديگر من به وقت خواب شماست
برادرِ مرگِ خواب ،بگو به حق پرستان بگو تو بر منكران ، چون كه روند از جهان
مثال آن درختان ، زنده كنم چه آسان
نماز و روزه برگير ، زكات خود باز ده بر فقرا كمك كن ،حق يتيم بازده
اين همه پيغمبران ، براي تو شد عيان ختم رُسُل آمده، براي اين منكران
يك ماه و ده ستاره ، همه چراغ راهِ ستارهء يازدهم ،ز چشمِ تو به دورِ
گر تو كني صاف دل ،اين همه آيت من تمام كردم حّجت ،با مهر حجّتم من غم بر تو چون شد فائق نگو تو بر خلائق بگو به حجّت ما ، شوي ز غم تو فارغ
با حّجت نمايان ،نمودم كار آسان بكن توسّل خود ، كند شفاعت آسان
بر نفس خود بتازو ،بده دلت را جلا دل جاي كبرياييست ، از هوسش کن رها
حریم دل نگه دار ، پر زمهر خدا دار بر پدر و مادرت حرمت خود نگه دار
مشو سركش و مغرور ، از تو شود خدا دور حرمت بر الدين ، گردد نشاني از نور
گشتی تو از ملائك ، برتر به اين خصائص اين نعمت خدائيست ،گربشوي تو خالص
پرچم ایران
سه رنگ پرچم ما ،هست صفاي دل ما سبزي پرچم ما، هست اميد دل ما
سبزيم چون بهاران،ما در ميان خاران همچون گل بهاريم،ما توي شوره زاران
سفيدي پرچم ما ، به پاكي دلهاي ماست سفيد چون دماوند، به پاكي سهند ماست
سفيد مثل دل هاست،نشان بي ريا هاست جان ما بركف ماست ،لباس آخر ماست
سفيد همچو ياسيم،ما پيرو عبّاسيم مثل لبهاي عباس ،تشنهء مهر ياسيم
سرخي پرچم ما ،نشاني از عشق ماست عشقِبه ميهن مان،چون خونِ توي رگهاست
سرخيم مثل لاله،در عشق اين سه لاله گشتيم هر دوحيران،در كوي اين سلاله
اين سرزمين پاكيست، سرو زمين خاكيست سرزمين خدائيست،مهد مردان خاكيست
با سعي عاشق ترين مردان اين سرزمين گردد بهشت برين، به همت شاه دين
به لطف موسي الرضا ،كار شود برمراد به عشق و مهر مولا،دنيا شود بر مراد
با خون اين شهيدان بر پاست پرچم ما ضامن خون شما ، ممولاست موسي الرضا
زخون خود گذشتيم، اين عهد دائم ماست جان گشته چون فدايش ،لايق به ميهن ماست
آبادي ايران ما ، گردد به همّت شما سرباز گمنام ، امام(عج) ، نازد به غيرت شما
سه حرف اين پرچم ما ، هست نشاني از خدا سبز و سفيد و سرخ رنگ ، هست صفاي دل ما
سين نخست :
سرور و سالار دلا ، هست انيس دل ما به لطف ربِّ شهداء ، هست شفيع دل ما
سين دوم:
ياس سفيد مرتضي، نشاني از عشق خداست سيِّدهء خير نساء ،الگوي مادران ماست
سين سوم:
سرخي پرچم ما نشاني از كربلاست پرچم سرخ حسين ،نشان شور و غوغاست
پرچم سرخ حسين ،هست توي اين زمين راه حسين زنده است ، به لطف حيِّ مبين
بر صاحب زمانها، گوييم چون تو مولا
هستيم در انتظار،
خواهيم كه تو بيايي ، گيري تو خون مولا
دل من خیلی پریشون همچو گیسویت پریشون کی رسی به داد ماها از غمت شدیم پریشون
دل من چه بی قراره بی تو آرومی نداره یک نظر به سوی ما کن بی تو دلبری نداره
همنشین انبیاءی پیش مادر بی قراری خواهی ببینی اورا از دردش بی قراری
اذنی از خدا بخواهی چون شود روز قیامت از دو تا نامرد ملعون تو کنی روزی سوءالت
مادرم جرمش چه بوده قسمتش سیلی نبوده صورتش نیلی نبوده پهلویش خونی نبوده
طالب خون شهیدان در نبرد کربلاءی حامی رقیّه هستی توی دشت کربلایی
تشنه مهر ابوالفضل ساقی دلها تویی تو تا بیاید نامه از او لازم ال ا جرا کنی تو
عمه زینب بی قراره چشم یاری از تو داره پیش نامردان کوفه عمه ات معجر نداره
پیکر جدت زمینه مولامون کفن نداره ابوالفضل در جای دیگر دست و پا و سر نداره
اسراء وامونده هستن دست و پا و سر شکستن سرها روبرو ببینند از غصّه چشما رو بستن
دلامون همیشه خونه از غم مولا می خونه منتظر به ره می شینه توی دل همیشه خونه
شب و روز چشم انتظاره از دلم که خون می باره
دلامون آروم نداره سوی تو چه بی قراره منتهای خواسته دل آرزوش دیدن یاره
سنگینی غم من می شکند جهان را
سکوت و غم خنجری کِشَد به این دل من
صبر تو بین دل من خون کرده محفل من
صبر تو ای دل من برده قرار ایوب
چرا تو ای دل من سوزی به عشق محبوب
از عشق او بسوزی در آتش جدایی
او فکر خویش بود و هرگز خبر نداری
فریاد می کنم من تا برسد به افلاک
گر نشنود صدایم کر شده گوش افلاک
چون مرغ شب صدا کن بشکن سکوت دل را
از دوری عزیزت بر هم بزن تو شب را
چون بلبل دور از چمن سر دِه تو آواز مِحَن
خزان گرفته از تو گل تویی و باغ بی چمن
فریاد کن فریاد از چرخ و فلک
یار تو را گرفته با صد حیله و مکر و کلک
میان باد و طوفان قایق تنها منم مثال تخته پاره روان به هر جا منم
چون برگ زرد پاییز آواردر باد منم اسیر باد و باران مرغ گرفتار منم
نومید از همه جا مضطر و تنها منم چشم به یاری حق میان دریا منم
میان غربت و غم اسیر غمها منم حرمت دل شکسته شد داغ به دل دار منم
غریب بین یاران تنها میان جمعم از همه من گریزان مثل شیشه به سنگم
از پس ابر و باران منتظر نجاتم رسد ناجی ام از ره کن رها ز رنج ام
من مثل مرغ عشقم بی یار من بمیرم یارم ز من جدا شد بی او چه سان بمانم
بالم شکسته از جور درمانده و حزینم در بند تن اسیرم پرواز کی توانم
بر آسمان هستی تا بیکران پر میزنم در پهلوی دلدار خود بر هر کجا سر میزنم
در دام افتادم من و فریب دانه خورده ام دور از دیار و یار خود در این مکان افتاده ام
در این دیار بی کسی سرگشته و حیران منم دور از نگارم مانده ام غمگین و تنها مانده ام
ویلان و سرگردان شدم نامش بخوانم دمبدم از او بخواهم گیردم از این پریشانی و غم
بر سوی او برگردم و در پیش او ساکن شوم شکرش کنم من تا ابد در کوی او باقی شوم
صد بار گفتم که تو لبخند نزن من جنبهء عاشقی ندارم
ساقی میخانه
مست از رخ تو گشتم ای ساقی میخانه سوی تو روان گردم گیرم ز تو پیمانه
از عشق تو بیمارم ، خواهم تو کنی درمان عشقم تو بمان با من ، یابم ز تو من درمان
گشتم خمار تو ، سیراب کن از عشقت چشمم به تمنایت راضی بشو بر وصلت
لرزد دل و جانم ، باقیست که ایمانم صبر دل من کم شد ، در دیدنت ای جانم
من در بدرت هستم ، در دیدن روی تو خواهم تو دهی راهم آیم به سوی تو
ای ماه جهان آرا ، دریاب تو هم ما را از هجر تو مهجوریم ، ارباب ببین ما را
دل سوی تو راهی شد ، از عشق تو راهی شد مولا نظری کن تو ، دل بی تو هوایی شد
آن روز که تو آیی ، عالم به تو می نازد در وزهواخواهی ما هم به تو می نازیم
یارب چه شود آخر ما در صف او باشیم در موقع تنهایی ، ما هم ره او باشیم
نا رفیق
کلبه ای می سازم از عشق و امید پایهء این خانه شد شور و نوید
براساس یکدلی ،یک رنگی ودل پاکی است آرمان صاحبانش در خیالم پاکی است
در خیالم خانه شد مآوای من من ندانستم که شد زندان من
آنچه من در فکر خود میساختم عاقبت با مکر او می باختم
سُست شد یک پایه ای از کلبه ام کم کَمَک تبدیل شد ویرانه ای این کلبه ام
لِیک من ماندم به تنهایی درون کلبه ام با فریبش عاقبت جان باختم در کلبه ام
یک نگاهی بر خود نمودم ،دیدم از غم دل شکست خنجری بر پیکر روحم نشست،از همان یاری که در پیشم نشست
از وفا و مهر او دیگر نبودی یک اثر بامنش مهر و صفا هرگز نبودی یک اثر
هر چه کردم من نثارش مهر خود ، شد بی ثمر هرچه بر یادم همی آوردم آن شور وشرر باز هم شد بی ثمر
من نثار او نمودم مهر خود ، با دیگری آخر برفت حیله بر من کرد او جای محبت او برفت
از برم رفت و با دلدار خود آمیخت او باز هم با حرف خود قلب مرا رنجید
از وفا ومهر با او بگفت در گوش من از همه عشق و صفا با او بگفت در گوش من
خواست با حرف خودش تیری زند بر این دلم ندانم من خطا کردم سپردم بهر او من این دلم
خواستم از دست او راحت شوم از ریا و مکر و تزویرش کمی راحت شوم
با کراهت رفتم و با دیگری همدم شدم تا فراموشم شود آن نارفیقم ، همصحبت یارم شدم
یاردیروزم بیامد سوی من ، تا که برگیرد مرا از خلوت و تنهاییم ، وا رهاند از غم دنیا مرا
آن نارفیقم ، با وجود این رفیقم ، باز رفت از یاد من تا بدیدش یار دیروز مرا، باز بازی کرد با احساس من
آن همه مهر و وفا از قلب او یکباره رفت مهر او شد مکر او ، آن دوستی دیگر برفت
کلبه ام شد کلبه ای بر روی مِه با او برفت چون که تابد نور خورشید ، خانه ام با مه برفت
تا کس دیگری آمد ز ره با خود برد قلب تو را چند روزی سوی خود ، خواهد کشد قلب تو را
تا که تا که بینی من با یار خود همدم شدم زود آیی پیش من دانی چرا همدم شدم؟
تا که نیرنگی دگر بازی کنی؟
این دل است ای نازنینم نِی عروسک مر ترا چون ببینی با وجودش نیست قلبم مر ترا
تا یک دیگری آید ز ره ، بر پیش تو پس می زنی قلب مرا ؟
میروی با او بگردی چند روز میروی سوی هوی و میل خود تو چند روز
چون تو مشغولی به کارت ، خواهم روم با دیگری همدل و همدم شوم با عشق خود با دیگری
تاببینی یک کسی با مهر خود خواهد کند روشن درون کلبه ام
باز هم با مکر خود کاری کنی بر هم زنی آرامش این کلبه ام
من دگر سیرم زنیرنگ و ریا می گریزم از دورنگی و جفا
میروم تا من بسازم خانه ای بهر این قلبم بسازم خانه ای
کلبه ای می سازم از عشق و وفا مآمن دل باشد این گلشن سرا
خشت دیوارش بود خوش نیتی درب او وا میشود با عزتی
دراجاق او بسوزد هر چه مکر و حیلتی
سقف او باشد صفا و مهر دوست هر کجاباشم همانجا بهر اوست
یاد آنروز که در صفحهء شطرنج دلم شاه عشق بودم و از کیش رخت مات شدم