نفرین

نفرین به تو و یاد تو و مهر تو بادا
تا من ز همه زجر تو آسوده بمانم
تمام این شعرها نوشته های خودم است

نفرین به تو و یاد تو و مهر تو بادا
تا من ز همه زجر تو آسوده بمانم
از آسمون منو ببین
ماه منی
همیشه همراه منی
تا که دلم تنگِ برات
به آسمون نگاه کنم
تو ماه آسمونمی

دریغا زین همه دلداده گی
سوز قلبم ، شور عشقم ، ناله ام
بر دل سنگش نمی کرد اثر
گوش او پر شده از سوز و نوا
نا امید از عشق او راهی شدم
سوی بخت تار خود راهی شدم
باز دیدم که تنها نیستم
با همه دلتنگیم با یاد او آویختم
ساحل از موجش شنیدن راز دل
خوش نغمة زیبا بود
معشوقه ز عاشقش شنیدن راز دل
زیبا بُوَد
نعرة دل کُش کشیدن
سوی عشقش پر کشیدن
سوی ساحل پر کشیدن
همچو اسبی وحشی امّا با وفا
سوی عشقش جای پا با سر دویدن
خوش بُوَد
تصویری از رویاء بُوَد ،
خوشتر بُوَد این جانفشانی
ساحلم
دارم خبر از شوق تو
بر عاشق دلسوز خود
سنگ صبور عاشقی ، اندیشة هر عاشقی
دلهای عاشق د مبدم ، با موجی از شور و نشاط
آیند به سوی ساحلت
گریند در آغوش تو ،
بُغض گلو را بشکنند ، هم دل شوند با سوز تو
آخر ز پا افتاده و همدم شوند با خاک تو
هرگز نشاید دل کشید
موج از ساحل ، دگر عاشق ز عشق
موج همچو عاشق بی ریاست
عشق یک حلقه از دام بلاست
دانی ای موج ، ساحلت بس عاشق بسیار دارد
کوی او هردم هزاران یار دارد
سینه اش سوز هزاران داغ دارد
موج دل بَرکَنَد از ساحلش ، کی می تواند؟
عاشق از عشقش نمی گردد جدا
چون که میل دل کند یاد تو را
باز با موج دگر آیم به سویت
با تو گویم سوز این هجران خود
شرح هجران و غم چشمان خود
گویم از راز دلم ، حاصل سیر و سفرم
در زمان آمدن بر سوی تو ، ناگهان گردابی از غمهای تو
این تن زار مرا ، بالا برد بر سوی سماء
پَرت گردم سوی ساحل ، از میان ابر ها
تا که بر ساحل رسم
زیر پای دل تهی گردد ز عشق
با تمام سرنوشت
اشک چشمامو ببین
دلتنگ خاطرات توست
نزار بریزه اشک تو
مـن از اوّل عـاشـقـت گشـتـم نـدانـستی دریـغ
تـو نـخـوانـدی حرف چـشمـانـم ، نـفـهـمیدی دل و جـانم
مـن هـوا خـواه تـو بـودم ، تـو نـدانـستـی دریـغ
رانـدیـم تـو از کـنـارت
همـه در فـکر تـو بـودن شـده انـدیشـة جـانـم
اسـم تـو ورد زبـانـم
ای کـه غرق بـه خـویشی
نـکـنـد تـو نـکنـی یـاد مـرا هـم
در دل شـب هـمـه سـاعـات بـه یـاد تـو سـحر شـد
یـا در انـدیـشـة تـو ، هـمـه ایّـام گـذر کرد
یـاد ایّـام بـخـیـر
می توانم گویم از احساس خود ، بی تو دلداری ندارم نیّتم خیر تو باشد جز صلاحت در سرم فکری ندارم
می کنم جانم فدایت ، لایقت جز جان خود چیزی ندارم سایـة تـو بـر سر مـن ، بـی تـو من چیزی نـدارم
مـن پُــرَم از یـاد تـو ، بـی یـاد تـو حسّـی نـدارم کُـن نظـر بـر سوی این دل ، جز تـو آمالی نـدارم
بـا تـو آری بی تـو میلی ، مـن بـه ایـن دنیا نـدارم این سرا مشتـاق مهـرت ، صاحب خـانـه نـدارم
سر بـه زانـویـت گـذارم ، بـی تـو مـآوایـی نـدارم تـا تـو خاطـر خواهمی ، من غم به این دنیا ندارم
رهبـر قـلبـم تـویی ، جـز تـو انـیس دل نـدارم مـِهـر تـو آرامـش مـن ، جـز تـو تسکینی نـدارم
تو مثل ستاره هستی
توی اوج آسمون ها
از بالا نگام کنی تو
مثل کهکشون می مونی

تو مثل رنگین کمونی
وقتی که چشمام می باره
تو رو می شه در هوا دید
تو می خوای اشک منو در بیاری
وقتی که بارون میاد
هر چند قطره که تو بِتونی بگیری
همون قدر منو دوست داری
و هرچند قطره که نَتونی بگیری
من همون قدر تو را دوست دارم
قانون وفا نیست تو باشی و دل من
از بی مهری تو اشک بباره
دیر آمدی و زود برفتی ز بر من
ای عشق برین پس تو چرا زود برفتی
آتش زدی و از بر من چون دود برفتی
خدایا:
چقدر سخت است دیدن ، جان دادن عشق
دیدن از دست رفتن همنوع ، معشوق
فریاد بزن ، ناله کن ، بشکن
شکایت کن ، ودر آخر گریه کن
کار دنیا همینه دادن و ............
بر ساحلت پایم رسید ، سوزد ز عشق تو دلم
تصویری از رویای خود ، بر ساحلت خواهم کشید
آخر چه سود !!!!!!!!
آنکس که آید پشت سر تصویر من خواهد زدود
بر ساحلت جا مانده است ، رد پایی از سرشک
دنبال او گر تو روی ، بر پیش دل خواهی رسید
من که گشتم همچو موجی ، در رسیدن سوی تو
هر دم خراب ، از این همه زجر و عذاب
هر زمان آیم به سویت ، سینه ات ویران کند ،
بشکند شور عشقم ، حال قلب بی قرارم
باز برگردم به دریا ، گم شوم در موج دریا
دور گردم ز تو ، تا که قلبم پر شود از شوق تو
موج دریا
موج دریا همجون گلّة اسبان رم کردة وحشیست که مثل نهنگها میل به خودکشی دسته جمهی دارند
موج دریا مثل عاشق با شور اشتیاق به شوق ساحل می آید تا به ساحل میرسد زود بغض گلو میشکند وخود نیز میشکند و باز دوباره به دریا باز می گردد تا نیروی دوباره بگیرد
عاشق نیز وقتی به معشوق خود می رسد زود در او گم میشود
اندر اقیانوس چشمانت شنا کرد همی هر چه می کردم شنا در چشم تو من هر دمی
لذّت از موج نگاهت می کشیدم من بسی غوطه ور گشتم به دریای غمت در بی کسی
روی موج خواهشم گشتم سوار ، با دلواپسی در میـــان غـــر بـــت و دلــواپــسی
آگهـــم دانــم کـه بـر تــو چـون رســم همچو موجی پر ز شوق و اشتیاق بر تو رسم
دانم این تا که بر ساحل رسم خواهم شکست عاشق دیوانه چون موجی به دریا در تب است
تا که بر ساحل رسد
داند همی چون که بر ساحل رسد
مثل اسبانی که رَم کرده در آب جون که بر ساحل رسد خواهد شکست
عاشقترین ، سرکش ترین موج خیال با یاری از هر تند باد ، چون گلّه اسب سرکشی
رم کرده در موج خیال ، در عشق ساحل یک نفس تازد که بر ساحل رسد
در فکر او اندیشة ساحل نشست، تاب و تب ساحل براند بر جلو
تا که بر کامش رسد ، با کشتی عشق و خیال ، افتاده در دریای تو
دریای تو بی انتهاست ، در ساحلت عشق و صفاست
موج خیالم گشته چون اسب جنون در سینه ام خواهد رسد بر خاک تو اسبان وحشی دلم
در ساحل گلگون تو ، دانا به نابودی خود ، از شوق دیدار رُخت ، با یاری اندیشه ات
آیند به سوی ساحلت ، موج خیالم پیش تو آسوده خوابد در برت
همچو طفلی آسوده در گهواره اش ، فارغ ز هر بیک و بدش
موج عاشق در خیال ، آهسته گوید گوش خاک
سّر درون ، عشق و جنون ، تا آمدن بر سوی تو افتاده در دریای خون
افتاده در گرداب خون ،
کشتی شکسته در درون ، بر ساحل قلبت نشست
بر من گشا آغوش خود ، گیرم در آغوش تو جا
یاد آنروز بخیر که سر چمشه نگاهت کردم
من تو را سیر تماشا کردم و تو هم غرق به خود بودی
چه صفایی داشت با تو بودن در کنار آب جوی
کاش می شد بار دیگر
در کنار جوی آب مثل اوّل بی ریا می دیدمت
کاش می شد ..............
لبخند تو صداقت تو ، کاش همه مثل کودکی دلهامنو بی ریابود
و محبت بودن هیچ چشمداشتی عرضه میشد
از هجر تو
دل را مهّیا می کنم ، در هجر تو زاری کنم خواهم ببینم من تو را از دوریت ناله کنم
دانم کجا داری سرا آیم به سوی خانه ات آیم در میخانه ات نوشم از آن پیمانه ات
هستی تویی مستی تویی ،هم ساقی و هم ساغری شمع فروزان منی ، هم رهبر و هم دلبری
دانم تو دانی سّر من از تو چه را پنهان کنم تا سر نهم در پای تو، خواهم تو را پیدا کنم

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران
میروم تا که به صاحب نظری باز رسم مَحرَمِ ما نَبُوَد دیـدة کـوته نـظران
دل چون آیینة اهل صفا می شکند که ز خود بی خبرند این ز خدا بی خبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت یادگاریست زِهَر حلقة شوریده سران
گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیدادگران بخت من آموخت تو را ورنه دانم تو کجا و ره بیدادگران
شهریارا غم آوارگی و دربدری شورها در دلم انگیخته چون نو سفران

یار دبستانی من
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بُغضِ منو آه منی
حک شده اسم منو تو ، رو تنِ این تخته سیاه
ترکة بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشتِ بی فرهنگی ما ، هرزه تمومه علفاش
خوب اگه خوب ، بد اگه بد ، مُرده دلای آدماش
دست منو تو باید این ، پرده ها رو پاره کنه
کی موتونه جز منو تو ، درد ما رو چاره کنه
یار دبستانی من با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما بُغضِ منو آه منی
حک شده اسم منو تو .........................
کوچه و اغیار
من کجا یار کجا ، کوچه و اغیار کجا؟ دل کجا و مِی کجا ، عاشق دیوانه کجا؟
ساقیا باده بده ، مست و گنه کار کجا؟ نگهم محو جمالت، دیدة خونبار کجا؟
دست من ساغر تو ، جام مرا پُر بنما از مِیُ لعل لبت ، ساغر ما پُر بنما
جـام در جـام و نگــه در نگهـــت عالمی پُر شود از ناله و سوز نگهت
چشم مستانة تو کُشت به یک تیر نگه همه عشّاق سراسر به نگاه تو اسیر
نمی دونی چقدر می خوام خاطر اون چشماتو من یه لحظه چشمامو ببین تو رامیخوام بی ریا من
نمی گذرم از کسی که دل تو را برنجونه یا که کسی با حرف خود قلب تو را بلرزونه
سلام خاتون رویاها
نشسته بر دلم غمی بگویم از برای تو از عشق من چون بگذری ؟ جانم بود برای تو
صبر دلم لبریز شد گر نشنوی صدای دل منم اسیر عشق تو ، تو هم شدی صفای دل
از هجر تو خون میشه دل ، گر تو روی ز پیش دل هستیِ من از هستِ توست ، بمان تو در کنار دل
یکدم نگر بر پشت سر تنهایی دل را ببین در تنگنای بی کسی ، رسوایی دل را ببین
جز تو نخواهم دلبری ، گر چون شود حور و ملک ای ماه من بیرون بیا ، روشن شود از تو فلک شبا که بیرون نمی آیی بغض میکنن ستاره ها وقتی که نیستی پیش من بغض می کنن پروانه ها
سلام خاتون رویا ها
اینا رو خودم سرودم به خاطر تویی که منو قابل دونستی و به من سر زدی
ستاره نور چشم توست ماه صفای روی توست
آب ضلال اشک توست زمین به زیر پای توست
شب به کمین گیسویت اسیر طاق ابرویت
ورد لبان مرغ شب زمزمه’ لبان توست
وسعت قلب تو جهان کران روح تو زمان
فخر بشر صدای توست گنج بشر نگاه توست
ماه اسیر چشم توست راه اسیر زلف توست
زمین فدای خاک پات بوسه زنان به پای توست
سرخی گل حقیر توست رنگ گل از لبان توست
گر تو کنی اشارتی جان و دلم فدای توست
دلم هوایی شده باز کرده هوای پرواز
خواهم رسم به کویت دل کرده شوق پرواز
به امید دیدار امیدوارم که همیشه سر بزنین
این چه حسّیست که من در دلم دارم درست که عاشق تو هستم ولی وقتی می بینمت دلم مخواد که دیگه نبینمت و وقتی که چند روزی از تو جدا می شم باز دلم برات تنگ میشه و می خوام که باز ببینمت ، باز وقتی که پیدات می کنم همون حسّ بهم دست میده و می خوام که تَرکِت کنم با وجود اینکه خیلی دوستت دارم
ای که در جان منو روح منی سنگ صبورم هر چه من دور از توآم از خود به دورم
ترکِ پیشِ تو نمایم تا که در پیش توآ چون که دور از تو شدم دانی که دلتنگ توآم
غروب تو غربت تو دلم غم تو دا غربت و دوری یک طرف ، هواتو دارم
غم جدایی یک طرف ، بگو نگارم بی تو چگونه سر کنم باغ و بهارم
هر چه دور از تو روم ، باز بیایم سخت در آغوش تو من جان بسپارم
رو مگردان ، تو ز من چون که بیایم دلتنگ توآم ، گشته ضعیف این دل و جانم
زار و پریشان آمدم سویت نگارم تو مرنجان این دلم ، یار و نگارم
ای خدایم این چه حالیست که در دل دارم تا تو هستی در کنارم ، رفتن از پیش تو خواهم با همه عشقی که دارم من نخواهم وصل تو رفتن از پیش تو خواهم
چون که از پیشت روم ، تا که دور از تو شدم تنگ شد این دلم برایت ، چون که دور از تو شدم
تا که باز آیم به کویت ، دل شود در جستجویت چون رسم بر پیش تو ، خواهم دوباره دیدنت
چون که گذشت مدّتی ، دلم مخواد نبینمت با اینکه سخت دوستت دارم ، می خوام که من نبینمت
تو را می خواد این دل من ، وقتی که نیستی پیش من وقتی که رفتم از پیشت ، می خوام که باشی پیش من
در خانه ات مهمان منم ، از عشق تو سوزان منم خواهم پذیرایی کنی ، از هجر تو نالان منم
بر سفره ات مهمان بکن ، تشنة مهر تو منم بس راه سخت طی کرده ام ، مشتاق روی تو منم
اکنون که من باز آمدم ، در را به روی من نبند آوارة کوی تو و درماندة عشقت منم
عیب است از خوبی زتو ، از خانه ات بیرون کنی این سائل درویش را از جان گذشته هم منم
دستان من در دست تو ، جانم به زیر شست تو گر تو کنی اشارتی میرم زچشم مست تو
ستاره نرور چشم تو ، یلدای من گیسوی تو گر تو کنی اشارتی ، گردم خراب چشم تو
ای چشمة چشمان من جاری شو بر مژگان من یادت شود نیشتری بر دیدة خونبار من

هر دم که نهی پای بر این خاک از شوق به تو خاک کند فخر به افلاک
خاک نازد به فلک بر سر او پا بگذاری پا بر تن غم دیدة دلها بگذاری
تو بیا با هم بریم زیارت کرب و بلا باز دلم تنگِ براش پر بزنم به کربلا
خواهم زخدا جمعه شود تا تو بیایی حسرت به دلم ، خون به جگر شد تا که بیایی
راضی تو شوی یارب من غرق گنه گردم دور از تو شوم یارب همسایه غم گردم
بخشش ز تو می خواهم مولای گنه کاران از من تو گذر یارب ، غفران گنه کاران
گفتی تو شفیع آور، تا بگذری از جرمم اینک من و این حجّت ، تو در گذر از جرمم
مهدی بُوَد شَفیعِ من ، بگذرتو از گناه من تو رد نکن حاجت من ، به حّق این شفیع من
خواسته ام از تو بُوَد ، عطا کنی به من خدا هر چه کنی عطا ، تو بر دعای مهدیت خدا

( یا مَن سَبَقَت رَحمَتَهُ غَضَبَه ُ)
از کمالات حسین (ع) این بس بُوَد
جنّ هم بر او کند نوحه گری
همسفری نیست به دل
همسفر دائم من ، اندر شبهای بی کسی
نم نم اشکهای منه
دلم می خواست کسی باشه ، حرف دلُ گوش بکنه
مرحم درد من شود به شوز دل گوش کنه
شود مسافرُ بیاد ، به سرزمین دل من
توی غروب دل من ماه شود بر دل من
شادی تو قلبم میمیره
برس به داد دل من ، از بی کسی میمیره
دلم می خواد یک دل سیر
توی یک جای بی نظیر
تو گوشة دنج کویر
به زیر آن ستاره ها ، به پیش پاره ابرها
یک دل سیر گریه کنم
تو آسمان بی کسی ، همچو منی نیست کسی
دلم گرفته این روزها ، مثل روزهای بارونی
هوای آسمون دل ، ابری شده دوباره باز
طوفان می خواد بیاد به دل ، ویران کنه خونة دل
دلم کویر تن شده ، از غصّه پر مِحَن شده
کویر سینه سوز دل ، به شوق اشک چشم من
تشنة اشک ابر چشم ، نشسته توی انتظار
گشتیم در این دیر به خود یار ندیدیم
مُردیم و به دل دلبر و دلدار ندیدیم
هوای پاییز
هواتو دوست دارم پاییز دوست دارم رنگای برگاتو پاییز
نم نم بارون می ریزه می بره غمهامو پاییز
دلم برات تنگ شده بود شکر که اومدی پاییز
درختا برگاش می ریزه رنگی ِ جامة پاییز
صدای قارقار کلاغ همیشه همراه پاییز
هوای سرد دلنشین همیشه سوغات پاییز
خش خش برگات زیر پام لالایی برام پاییز
می خوام برم میون باغ ببینم تابلوی پاییز
غروب سرد و دلگیر می شم هوایی من پاییز
صدای زوزة باد ریزش برگ تو پاییز
تابلوی بی نظیریست از خالقِ تو پاییز
کوچ پرنده گانت ، خواب خزنده گانت خواب درخت تو پاییز
خاموش شد قناری سرداد جغد آواز توی هوای پاییز
کِز میکنه قناری کنج قفس تو پاییز
دل از غصّه می میره چون که نداره یاری بی همنوای پاییز
بهار دل خزان شد ، دلم مست خزان شد
زیباترین فصل سال شده روزای پاییز
شعر برای گلِ یاسِ علی
کی دیده کجا شنیده، گل یاسی نیلی باشه
تو میدنه یک گلی بود گل یاس مهربونی اون گل یاس بهشتی شده بود چه ارغوونی
گل خونة پیبمر ، همسر علیِ حیدر مادرِ حسینِ دلبر، مادرِ غمدیده زینب
تا وفات نمود پیمبر ، ناکسای بد رسیدند دستای علی رو بستند ، دل زینبُ شکستند
از علی بیعت گرفتند ، منصب ولا گرفتند دل پیغمبر شکستند ، شاخة ایمان شکستند
یه روزی گل بهشتی ، با یه بلبل بهشتی سند فدک تو دستش ، می رفت سوی سرنوشتی
تا بگیره حق خود را ، از دست مزدور زشتی
توی کوچه ای که تنگ بود ، جایی بس دراز و تنگ بود دژ خیما از راه رسیدند ، راه کوچه را گرفتند
ابرای سیه رسیدند ، صورت ماه و گرفتند چه حرفهایی که نگفتند ، به پیش دردانه فرزند
سند را ازش گرفتند ، با غلاف و تازیانه گُلِ یاس شاخه کبودهِ ، از غلاف تازیانه
صورتش کبودُ نیلی ، شده از ضربت سیلی گلِ یاسِ مهربونی ، شده بود چه ارغوونی
از ظلم و نامهربونی پیر شده توی جوونی
صورت قشنگ مادر خاکی شد مثل چادر مادر از دست حسن می گیره ، پا بشه دوباره مادر
از یاد برده راه خونه ، میرود به سویِ دیگه ای خدا چی شد به مادر ، از یاد برده راه خونه
بلبل باغ بهشتی ، جفا روی یاسُ دیده اون همه جفا به گل رو ، نه کسی دیده شنیده
مادرم نداره طاقت ،تا بره به سوی خونه مادرم دلش شکسته ، شده از این دنیا خسته
وقتی که رسید به خونه ، روشو از زینب می گیره یه دستش به زیرِ چادر ، نمی خواد علی ببینه
بعد از اومدن به خونه ، علی دید چه وحشیانه
بازو خورده تازیانه
گفت: گلم نیلی نبوده ، تو بگو کار کی بوده
علی گفت: خدا میدونی اگه دین نبود خدایا مگه من میذاشتم اونها بمونند که توی دنیا
حقّم رو ازم گرفتند، برای دین تو موندم تو دنیا من نشستم توی خونه موندم
خیلی سال گذشته حالا ،
نیست دیگه زهرا به دنیا
علی یه جوونی داره ، به نام عباس ابوالفضل به شجاعت و دلیری نیست کسی مثل ابوالفضل
گُلِ یاس ندیده عباس ، بویِ یاسُ خوب میدونه آرزوش این بود یه روزی کاش میشد یاس و ببینه
بیفته روی قدمهاش ، خاک پاشو خوب ببوسه یه روزی حضرت عباس رفت سوی قبر گل یاس
گفت خدا می دونه مادر ، اگه من تو کوچه بودم اون همه جسارت و من بی پاسخ نمی ذاشتم
دلم خون شده خدایا از ظلم رفته به مادر کی شود مهدی بیاید گیرد انتقام مادر
رفتم به سفر تا بروی از نظر من مُردم به سفر گر نشدی همسفر من
روی تو شود در همه جا بر نظر من در جان منی هر جا که روم ای صنم من
یارم نشدی ، گر که ندادی طلب من از همه چیز گذشتم تا که دهی تو طلب من
ما را به سر کوی توراهی بجز این نیست تا در طلب روی تو دل ، در راز و نیاز یست
خورشید دلم پس تو چرا غروب کردی از عشق رخت چشم مرا سیر نکردی
با بودن تو دیده و دل هر دو به راهند هر دو به تماشای رخت جان بسپارند
دریای نگاه تو مرا غرق خودش کرد برق نگهت چشم مرا خمارتر کرد
اندازة دریای دلم تو را بخواهم عشق تو که دریای مرا عمیق تر کرد
وز یاد تو مرغ دل من فکر سفر کرد وز دوری تو این دل من شور به پا کرد
دیوانة چشم تو و من روی چو ماهت رحمی بنما تا دل من فکر دگر کرد
ای ماه که از دوری تو در تب و تابم اندیشة تو، جان مرا نحیف تر کرد
سودای خیالت مه من مرا شکسته در یاد تو این دلم مرا شکسته
دردیست مرا در دل با چه کس گفت : چه دردی دارم؟
نیست همفکری و همدردی و همرازی
منم اسیر ناملایمات روزگار،
فلک با من نمی سازد ، دگر دردم نمی کاهد ،
مرا راحت نمی سازد
گرفته گوشة دلم
بر میدارم قلمی ، تا سیله مشق کنم گوشه ای از دفتر دل
آه !!!! ای شب سرد و تاریک وسیاه
ای در دل تو خفته هزار مکرو نیرنگ
آخر به که باید گفت ، باید به کجا رفتن
با چه کس باید گفت ،
سخنی از ته دل
یا از غم و درد خود
باید به چه کس گفتن
می روم ، می روم با دل سودازده ام
گوشه دنجی روم و دمی
دست در دست دل و ، دیده به دیدة خودم
سخن آغاز کنم
قصه و درد دلی ساز کنم
چه بگم ، زجور و نفس دل خویش
بس است این نامرادی آخر ای دل چه ها باید کشید از دستت ای دل
از دست تو بر سوی چه کس داد برم؟
بهر خونخواهی و فریاد روم
دلم میگوید راست گفتی لیک اما گناه از من نیست کار چشم است
شعر سیمین بهبهانی
کیستی ای دوست که با یاد تو بادهء اند یشه ام آمیخته
ای لب گرمت ز تن سرد من شعله صد بوسه بر انگیخته
خواهش عشاق هوسباز من برده قرار تو و آرام تو
خندة من ، عشوة من ، ناز من زهر حسد ریخته در کام تو
من گل صحرائی خود رسته ام عطر مرا رهگذری نوش کرد
خوب چو از بوی تنم مست شد رفت و مرا نیز فراموش کرد
او چو تو یک روز مرا دوست داشت او چو تو آشفته و دیوانه بود
او چو تو با نوش لبم آشنا وز دگران یکسره بیگانه بود
دیدة او غنچة پندار بود کز نفس صحبت می شکفت
او همه چون مستی یک جرعه مِی او چو شفق ، من چو شب تیره فام
این شعر هم از سایه است
نشود فاشِ کسی آنچه میان منو توست تا اشاراتِ نظر ، نامه رسان منو تست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که میان منو توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران منو توست
گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمهء عشق نهان منو توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت گفتگویی خیالی زجهان منو توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچهء عقل هر کجا نامه ء عشق نشانِ منو توست
سایه ز آتشکدهء ماست فروغ مه و مهر وه از این آتش روشن که به جان منو توست
شعر از سایه
هرگز این قصه ندانست کسی
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت ، نمی گقت سخن
نگش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من بر سر مهر نبود
آه این درد مرا می فرسود
او به دل عشق دگر می ورزید
گریه سر دادم در دامن او های های که هنوز تنم از خاطره اش می لرزد
بر سرم دست کشید ، در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک می دانستم
که دلش با دل من سرد شده است
در پوست خود نمگنجم گمشده ای دارم ،
و خویشتن را در قفس محبوس می بینم
و میخواهم
از قفس به در آیم
من از دنیای ظاهر فریب
از این نفس عجیب
و همه آنچه که مرا از
خدایم باز میدارد
متنفرم
این شعر را در زمان سربازی از روی یک کتاب نوشتم
دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
بیفشان قطره ای اشک وکه من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص و دریا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
در ما گر برویت بسته باشد دل مکن باز آی
در این خانه دق الباب کن وا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از این رحمت
تو نامه توبه را بنویس و امضاء کردنش با من
ای عشق برین!!
نوشداروی تو با هر که رسد نوشش باد
نیش هر فتنه به نوش تو فراموشش باد
من نام علی برم که پاکم سازد