شعر برای بعد از مرگ خودم
حسرت
بیا جانا که ایرج خفته اینجا جوانی همچو گل خوابیده اینجا
تو گر وارد شوی سوی مزارش بکن یادش بخوان حمدی برایش
جوانی نوگل و شاداب بوده اجل آورده است ناکام بوده
به قبرش بنگر و در فکر خود باش رسد وقتت تو هم آیی به هوش باش
به وقت زندگی بی تاب بوده نمی دانست می آید خواب بوده
توشکر حق بکن که زنده هستی بکن توبه تو وقتی زنده هستی
بکن توبه که باشی پاک اینجا رسد بر داد تو خیرات اینجا
پشیمانی ندارد سود اینجا اسیرت می کند نفست در اینجا
بمان پاکیزه تو توی جوانی رسی بر حوض کوثر گر بمانی
اسیر نفس خود باشی بدنیا !! تو حسرت می خوری هر دم در اینجا
عبادت کن ، اطاعت کن خدا را مشو نومید ، اجابت کن خدا را
به شیطان رو نَده بیچاره گردی تو از ربّت بسا آواره گردی
همانا آشکارا دشمن توست خدایت مهربان از مادر توست
خوری نعمت زحق ، کفرش کنی تو در عالم محضرش ، عصیان کنی تو
به هر جا تو روی مالک همان اوست به کنج خانه ات حاضر همی اوست
همه نعمت برای تو مهّیاست ببین خالق به فکر تو همه جاست
روی بر خانه ای میهمان همی تو خوری روزی تشّکر می کنی تو
تو چون روزی خورِ خالق شدی تو بکن شکر خدا هر لحظه ای تو
همه آیت برای تو عیان است ز خورشید از برای تو عیان است
سپاس حق بکن هر دم تو سویش در آخر می روی تو هم به سویش
نباشد گریه و نالان روی تو بکن کاری همی خندان روی تو
