جوان ناکام
سلام به همه دوستان
من دیگه امیدی برای شعر گفتن ندارم
هر چند که من خوب نبودم یاران هنگامه کوچ است حلالم بکنید
منم غريبي سرگردان در کوچه هاي عزلت کفن پوش يک دل بي مرهم تسبيح به دست از حرمت سايه ها مي گذرم. در مرگ لحظه ها از عرصه صدايي کم رنگ به آغوش خاموش دلم فرا خوانده مي شوم. صداي پاي شب را دور از چشم باران دفن مي کنم
اینجا جوانی خفته است ، جسمش به اینجا گشته خاک
یادی بکن از او تو هم ، یکدم نگشته کام شاد
روزم چو شبها تار شد غم بر دلم انبار شد
جز غم کسی یاور نشد ، همدم به این بی کس نشد
طاهر به دنیا آمد و تنها از این دنیا برفت
از ابتدای زندگی دنبال یک گمگشته بود
هر آن برای قلب خود ، دنبال یک صاحبخانه بود
راهی شدم در زندگی ، جویم رفیق زندگی
پیدا نکردم یاوری
یگانه گشتم در غم و پیدا نشد یک همدمی
دل مانده در سوز و غمی
گشتم بسی دور جهان ، یاری به دل پیدا نشد
آخر نمودم من سفر ، رفتم به سوی یار خود
تنها خدای جان خود
نشد قسمت به من عشقِ جوانی
در این دنیای فانی
نکردم زندگانی
هزاران غم چشیدم به هنگام جوانی
به وقت کامرانی
مردن به از این زندگی ، مرگ تو دریاب مرا
رها کن از این زندگی
رحمی دگر ای زندگی ، بس کن جفا
ول کن مرا ، هرگز نمی خواهم تو را
